تبليغاتX
دست نوشته های بی قراری




















دست نوشته های بی قراری

نوشتن راه به جایی ندارد اما باز می نویسم...

اتفاقات زیادی توی زندگیم افتاده توی این مدت طولانی که ننوشتم...ازدواج کردم...به کسی با تمام وجودم عهد بستم که تا آخر عمر با مهربانی و عشق و وفاداری کنارش بمانم...کاری که تصور می کردم هرگز انجامش نمی دهم...می پنداشتم که همواره در رویایی باقی خواهم ماند و کسی نمی تواند در تنهایی های ذهنم دیگریم باشد...خنده دار است...اما حالا دیگر قبل و بعد از هر خاطره و یادمانی خاطره و یاد آن دیگری ، که دیگر معنای دیگری آنچنان نمی دهد، توی ذهنم نقش می بنده...

خوب...20واحد مونده تا فیلسوف بشم!!! واقعا چه جمله ی خنده داری...تمام فیلسوفان هم آنچنان فیلسوف نبودند و ما آدمهای عادی آنچنان عادی نبودیم و بیشتر شاید فیلسوف!!

به لطف برنامه ریزی مزخرف دانشگاه تنها تونستم 14واحد از این 20تا رو بردارم و اجبارا به خاطر ننگ وجود 6 واحد ، لقب دانشجویی رو با خودم توی خونه ی همسرم هم می برم...

نمی دونم چرا دارم اینها رو می نویسم!!!شاید چون همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که باور صفحه ی دوم شناسنامه ام برام سخت شد!!!

البته خدا رو شکر می کنم...

ارشد نمی خوانم...نه امسال نه سال دیگه...من فیلسوفی هستم که به تحصیلات دانشگاهی اعتقادی نداره!!!!!!!!!

خوب...خبرها برای امروز بسه...

فقط یه چیزی!!!!!!!دوستی(اگر واقعا دوست باشد!)با یه اسم عجیب(يبثث!) که هم غلط املایی داره هم خیلی بی مزه هست! برای پست سفر من کامنت گذاشته...دلم می خواد باهات آشنا بشم...اصلا کی هستی؟؟و اصلا مگه دوست من رو می شناسی؟؟به نظرم میاد اشتباه کردی اما اگه مطمینی که دوستم رو می شناسی بهم بگو چه جوری زندگیتو به گند کشیده؟؟؟؟؟؟مطمینا با کسی اشتبه گرفتی...خلاصه منتظرم....

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط ُثمینه | |

امسال می نویسمت!!!!

همه ی با تو بودنم را می نویسم....

اگرنه زنده نمی مانم تا آخر سال...

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط ُثمینه | |

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است....

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است.....

 

یکی از بهترین دوستای دانشگاهم داره می ره مکه..........خیلی گریه کردم........نمی دونم چرا!!!!!!!

شاید یادم افتاد...که یادم رفته!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط ُثمینه | |

کویر یعنی برخورد هر چه آسمان است با هر چه زمین است...خدا همان جا خوابیده است...همین که می خواهی از خستگی چشمات رو شبا بذاری روی هم هجوم ستاره ها امان را از عقلت می برد...باور می کنی که این همان آسمان دود آلود شهر توست...نه قسم به خدا این همان نیست...مگر می شود هزاران چشم از آسمان تو را می پایند...مانند سوراخهایی هستند که شبها باز می شوند تا دعای تو را به بالا ببرند...هی نخند!!!

کویر یعنی عطش و سرما...یعنی اجتماع نقیضین...یعنی آشکار شدن هر چیزی که می پنداشتی درست است...

نمی توانی بیشتر از چند شب دوام بیاری...سبک زندگی اش آنچنان با آداب است که حتی یک روز از زندگی ات را اینگونه نزیسته ای...حتی آب خوردن هم قانون دارد...و من از قوانین به کویر پناه برده بودم ...اما چرا به دلم نشست...آن همه باید و نباید...

بازم میرم...اما این بار با عزیز لحظه هام می رم ...جاش هر لحظه خالی بود...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط ُثمینه | |

دستان خیالی ات را
بر بازوان از عطش گرمم
با خیالی ولع بار می کشم
                             چقدر این همه خیال را حریصم...
هر چند دیرگاهی بود
که بر تکیه گاه ِ این همه نبودنت؛
صبوری را جرعه جرعه ،      
 مانند شراب هفت ساله می نوشیدم.
و بی خبری را بر هر خبری ترجیح...
آه از کجا بگویم...
بگویم چقدر روزهای شب بی تو بودن سخت است؟؟
بگویم که قاصدکان ِ بی پرواز ِ تراس ِ ما ، بی هیچ نسیم و طوفانی
                        از اینجا تکان نمی خورند؟؟
بگویم که هر چقدر دل ِ سیر بخواهی گریه کردم؟؟

               چه بگویم؟؟
اگر صداقت ِ چشمانت را ، بر ایمان ِ دستان و چشمانم بدوزم؛
تمام اینها را باید از بر باشی...
حالا برایت از بودنت می سرایم...
تنها بگو که تا ترانه ی بعدی بیداری....

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط ُثمینه | |

باید بگم که باید برای گیسو بران باران دعا کنید.......حالا بگید چرا؟؟

واضحه چون نمی تونم دیگه بنویسم....

دعا کنید نه برای قلمم برای آدمیزادی که نمیرد...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط ُثمینه | |

این ترم یه عالم کار واسه خودم تراشیدم...چراش رو خودم هم نمی دونم...

سه روز می رم دانشگاه، دو روز کلاس زبان کانون(که دیگه دارم ترمای آخرش رو می گذرونم و دلم نمیاد که ولش کنم)،یه روز کلاس تاریخ هنر،کارای نشریه و سرگرمی جدیدم، کار گروهی هست که داریم با کمک دوستان دست و پاش می کنیم......

و تنها خدا می داند که چقدر خسته ام ...............

حالا اینها به کنار تلاشم برای دست و پا کردن یه وقتی برای آلمانی رو هم در نظر بگیر !!!

نمی دونم چرا اما خسته ام...بار وجود هستی بر دوشم سنگینی می کند، شاید...

حالا برای اینکه خاطره ای تعریف کرده باشم و هوا عوض شده باشه اتفاقی رو که سرکلاس زبان دانشگاه افتاد رو می گم....استاد داشت برای بچه های دانشگاه که بعد از بیست سال هنوز توی گرامر ساده ی انگلیسی موندن زمان حال ساده رو درس می داد !! البته به این قسمتش نخندید که توی دانشگاه علامه طباطبایی بیشتر بچه ها زبانشون در حد خجالت آور هست ...(وحالا ما هی داد بزنیم و پز بدیم که توی بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه درس می خونیم، چه فایده که اگه یه سمینار باشه حتی یه کلمه از صحبتهای سخنران رو که با هر ملیتی باشه انگلیسی رو بلده و حرف می زنه نمی فهمیم !! )

همین طور که استاد درس می داد من توی ذهنم جملات می آمد و می رفت و بعضا توی کلاس نبودم.یهو این جمله اومد تو ذهنم که:

 I force to sit on this chair. I don’t like this class.

همین لحظه بود که استاد انگار نوای درونی من رو شنیده باشد ! گفت: خانم (!) یه جمله در زمان حال ساده مثال بزنید !!

و باور کنید اگر ترس از نمره نبود بی شک جمله ی ذهنی ام را می گفتم !

 

 

 

یک نکته:دوستان عزیزی که کامنت می گذارید اگر جواب کامنت ها رو نمی دم باور کنید که از سر بی اهمیت کردنشون نیست.وقت ندارم.اما قول می دهم که کارام که روی روال افتاد حتما جواب محبت هاتون رو بدم.ممنون.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط ُثمینه | |

خدا عشق را رحمت کند،اگر زمانی بوده خوب موجودی بوده !(احتمالا!!)

نه شکست عشقی خورده ام و نه از سر سیری می نویسم. تنها زندگی ام را می نویسم.من تنها یقینیات خودمو دارم...

شهریور ماه87 یقین آوردم که عشق تنها کلمه ای است برای خطاب حالتی عجیب که در لحظاتی که مقدار زیادی از یک هورمون خاص در بدن ترشح می شود به کار می رود و مانند تمام کلمات مثل اره ، سنگ ، دیوانه ، آتشفشان ، قرقره و... می باشد نه یک درجه بالاتر نه یک درجه پایین تر...

اوایل بهار برای دوستی به نقل از کتاب * رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ * می گفتم که اگر عشق را یگانگی با محبوب بدانی  حتی در اوج لذت همراهی عشق ، تنهایی و  تنها(!!) و این یعنی اینکه این یگانگی حتی در آن لحظات وجود ندارد. چرا؟ چون می شه گفت که حتی نوع لذت هاتون هم با هم فرق داره و فقط خدا می دونه که هرکی اون موقع کجاست(!!؟؟!!)

اما حتی این نوع سخیف عشق رو هم ما نداریم.از اونجایی که عادت کرده ایم همه چیز را به مسخره بگیریم و آخر سر از همه چیز بنالیم، (نمونه اش شایعه های گرونی برنج و چای و...که الکی الکی باعث گرونی اش شد و آخرش تقصیر  رو گردن همه جز خودمون انداختیم...) عشق رو هم که به معنای عام علاقه ی دو طرفه بین دو طرفه به مسخره گرفتیم.

راحت می گیم دوستت دارم، یه لحظه بعد چون خواسته مون جواب نمی گیره یا به تاخیر میفته می گیم برو بابا ، خاک تو سرت بیشعور...واقعا من گیج می شم...........چی کار باید کرد؟؟؟

قسم حضرت عباس رو باور کرد یا دم خروس رو؟؟

من با اینکه خودم به عدم وجود هر گونه عشقی از این نوع بین آدمها اعتقاد دارم واقعا نمی دونم باید توی این موقعیت ها چی کار کنم؟؟

و من می ترسم از دروغ آدمها...چقدر بی واهمه ای دروغ می گوییم که دوستت دارم، بی واهمه فحش می دهیم، بی واهمه می خواهیم و اگر بر مراد ما نبود همه چیز را لگدمال می کنیم به طرفه العینی...........

 

خدایا................هستی ؟ گوش می دی؟ کمکم کن...من از نگاه نادرست و طعنه ی تاریک می ترسم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط ُثمینه | |

با سلام و تشکر از همه ی دوستانی که توی این مدت سر زدند و باز* دیدنت آپ نشده...

راستش دارم برای زندگی می جنگم...حالا چه جوری و چراش بماند که خود داستانی مفصل است...

البته معتقدم که هر کس با یک ایده ای داره زندگی می کنه و من جز جنگیدن با روش دیگری به قول بچه ها با زندگی حال نمی کنم!!!

حق گرفتن ، حق دادن ، فکر کردن ، به زور قبول نکردن و ...

دعا کنید...همه دعا کنید که ما آدمها بتونیم دست کم با ایده های خودمون زندگی کنیم...

 

 

:*از پاییز هر هفته آپ خواهم کرد ، جدی می گم ...این یک تصمیم کبری است!!!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط ُثمینه | |

می نویسم
تا نابخردان ِ خفته در ناکجا
شادمان از سر سور ِ ناتمام ِ ما برنخیزند و
هلهله کنان
به پا نکوبند وَ
مرگ ِ کلک ِ ما را به ریشخند ِ ناپاکشان نگیرند...
تنها اگر نمی نویسم تنها از این روست
که واژگان ِ پاکم را یارای ِ این همه سیاهی ِ کاغذ نیست
تنها بگذار لااقل اینها از سر وجود کم باشند....
اما.....
قسم به همین واژگان ِ مغشوش
حتی رویای ِ نیمه شبان را
بازیچه ی دست ِ این مردمکان ِ این قبیله نخواهم کرد...
من از آن ِ این قبیله نیستم..............
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط ُثمینه | |


Design By : Night Skin